تجزیه

مانی

آیا به جز خاموشی ست؟ به جز تنهایی ست؟ آیا به جز نجواهای بی نجواست؟ آیا سلول به جز این همه است؟؟ من از اعماق سلولم صدایت کردم با تک تک ذزات بنیادی هر سلولم. تو پاسخ دادی! در بستر داغ هماغوشی مان، پاسخ ام را دادی. ناپدید است اکنون سلولم آشکار است اکنون گلدانم که ریشه کرده در بطن ش محبوبه ی شب های تو. بگذار بدانند تمام ذرات در گیتی که جدایی پوچ است با همه ی حرف های پلیدش پوچ است. بگذار بدانند تمام مرزها، با همه ی کوره های آدمسوزی: محبوبه ی شب خواهد رویید عطر خواهد افشاند برگ های نوتر خواهد داد در دست تو: خانه ی من. من صدایت کردم با بغض هزاران ساله. پاسخم را دادی: آیا به جز این است جهان باقی؟ به جز این برق نگاه دوصورت، اکنون، بر تن عریان یک دیگر؟...
شعر تصادفی