دعا

مانی

برگ های افتاده ی خود را می بیند؟ شاخه های عریان و لرزانش را می بیند؟ می بیند ورق آخر تقویم حیات خود را روی این سیاره؟ پس چگونه با باد می خواند آهنگ شاد امروزش را؟ ما را می بیند! سیب های درشت شیرینش را می بیند می بیند ریشه اش را در بطن زمین با تمام نیرو! می بیند غلیان شهدش را در هر شاخه در شب های تنهایی تلخ دی ماه. دی ماه ها! می بیند سر خود را بلند بی خم کردن در زمین یخ بندان. بی شکستن! می بیند جاودان باقی مانده ست در ژرفای قلب هر دانه ی سیب. با پنجه ی لرزان خود ای درخت عزیز! دست بکش روی پیشانی من و بگو: پیر شوم، شادمان، همچون تو ...
شعر تصادفی