نگران!

مانی

سرد است هیچ پناهی اینجا نیست نه غاری، نه درختی، نه گیاهی. در برهوت امروز و اکنون: تنها هستیم. می آییم سمت یک دیگر: دو اسکلت ژنده پوش حیران. دست می اندازم دور گردن تو می گریم. می فشاری مرا بر قلبت می گریی. خانه ای خواهم ساخت با هر آن شئی که پیدا خواهم کرد. صبح قشنگ، از پنجره هایش خواهد خندید آسمان آبی صاف دیده خواهدشد نورهای روشن، روی لباس ابریشمی ات خواهد رقصید. آیا آن وقت باز با من خواهی جنگید؟ مثل دیروز؟ آیا آن وقت از یاد خواهی برد، از یاد خواهم برد، که باغ گل سرخ دست داد به طوفان و ریشه کن شد ناگاه ...
شعر تصادفی