امروز
مانی
اشیائ پبرامون
در تاریکی
شکل های خود را گم کردند.
آیا این تنها صدای جیرجیرک های ناپیداست
که سکوت شب را می رقصاند؟
اشیائ پیرامون
در تاریکی
شکل های موهوم بافته اند.
آیا این تنها سوت رهگذر تنهایی ست
که سکوت تار پنجره ها را می پوشاند؟
شب، هرگز، تاریک نبود
در چشم تو و من.
شب: پر بود از رقص شهاب اشک های شیرین ما
در بستر عشق.
شب: پر بود از شادی" آری" ما به ندای عشق ساده.
شب: پر بود از صدای قدم های گریزان ما
از زمین خونین جنگ
از زمین تلخ کالاها
در حراج بی وقفه ی قلب.
و
امروز؟
بگذار ببیند جهان:
ریشه های درخت زیتون:
رگ های زنده ی ما!...