این شهر تبرک شده است !

مانی

ایستاده آینه ، پا برجا ، کنار تخت ام . دستم می گذرد از سطح صیقلی آینه ام . دست هایت می آیند دستم را می گیرند . می دوانی مرا پشت سرت در راهرو رقص رنگین کمان آینه . می دویم در مسیری که زمان را متوقف کرده . می مانیم در آغاز مکان آن جا که یک دیگر را در یافتیم آن جا که رنگین کمان آغاز شد . عریان ایم : به شماره افتادند نفس های ما . صورتت را می بینم چشمانت می ریزند نورهای خندان نگاه تو را در چشمانم. می رباید تنم را تنت . چه دروغ غم انگیزی بود - دروغ پایان . یک تن شده ایم با هم جفت با یک روح بی زنجیر در آغوش هم . هزاران هزاران تن ما از آینه ام می تابد در هزاران هزاران جهان . شکل می گیرد ، تکرارشونده - هم آغوشی ما در هر آینه ای . چه دروغ غم انگیزی بود دروغ پایان . متبرک شده اند هزاران هزاران جهان در هزاران خانه - بی رود گنگ در موج عشق ما . متبرک شده است : شهر ما با همه ی کوچه هایش خیابان هایش ، با همه ی آینه هایش ، پر از بوسه ی سوزان ما بر لب یک دیگر ...
شعر تصادفی