نهال

مانی

آتش گرفتم آتش! برخاستم دود شدم ابر شدم شبنم شدم. این جا اکنون می دوم من هر صبح طلوع هستی را می چینم می جهم بر پلک ت می رقصم روی مژه هایت می لغزم بر لب هایت از شکاف یقه ی پیراهن ت می افتم بر سینه ی تو می خوابم روی بدن عریانت مجذوب تو مجذوب تو. می خندی از قلقلک شاد من زیر پوستت. آن جا: آن روز: من نهالی بودم کنج باغ تو کاشته ی دست تو عاشق تو عاشق تو. سوختم از صاعقه ی عشق تو: برخاستم...
شعر تصادفی