بی خبران!

مانی

امروز همان رنگ و همان گفت و همان خوی انگار نه انگار که خون است در این جوی! انگار نه انگار که زد خنجر شومت بر سینه ام ای دوزخی، ای دیو جفاجوی! امروز همان در به همان پاشنه چرخید انگار نه انگار که لرزیده همه کوی! امروز همان اَستر و چوگان و همان خاک؟ انگار نه انگار که دیگر شده این گوی؟ امروز همان صفحه همان واژه همان مکر؟ انگار نه انگار که رسوا شده آن روی! امروز همان تیر و همان دار و همان داغ! انگار نه انگار که صحن است بی آهوی! انگار نه انگار که آن صفحه ورق خورد: ققنوس شده دشت و خبر برده به هر سوی: ای بی خبران سوخته شد بال و پر و باغ آتش بدمیدند به هر سرو، به هر کوی. داد! آتش ظلم تو نه سردست و نه مرده ست گیرد به بن خشک و تر و کاخ ستم پوی. تا خود ستم دیگری از شعله برآید؟ یا داد ستانند گل و غنچه از این بوی؟ خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی" بر حال جگرسوختگان در وطن، این سوی؟ آخر چه سخن می طلبی این دم آخر؟ فتنه ست! بلی! آینه گوید : بنگر روی!
شعر تصادفی