دو شهر!

مانی

بر فراز زمین سر سبزت خورشید بزرگ می تابد. می جوشند، پاک تر از اشک چشم، بلوغ چشمه های آبت موج هایت رنگین کمان را می تابانند سبز آبی زلال دشت جنگل مرتع بره های سفید برفی پره های قشنگ آسیاب بادی هوای شیرین افق بی پایان خانه های ایمن سقف های یک دست شیروانی های سالم زرد و قرمز نو به نو وه! همه چیز. در زمین من ، اما، آسمان بیرون آسمانی ست پر از دود سیاه باغ ها مفلوک شدند دشت هایم خشک اند رودها بی آب شدند. اما: در خانه ی من یک چراغ موشی ست با یک گلدان بلوغ که در آن کاشته ام قلبم را بلوغ با هزاران هزاران هزاران هزاران جنگل ...
شعر تصادفی