بلوغ
مانی
بی آن که خواسته باشم
بودی:
پیش چشمم بودی
در همه ی سال های جدایی
نگاهت کردم.
خون داغی که داری می جوشی
در ریزترین ذراتم
از مغز استخوانم
اکنون.
اکنون دیگر
همچون عروسک نیستی:
بازیچه ی رویاهای کودکی ام
که فراموش شدی
پرت شدی زیرغبار زمان
زیر تخت انبار
با بزرگی من در میان کارزار بازار
من شکستم، آری، مثل همه ی انسان ها
در هجوم هیولای سود
به جمجمه ام
به قلبم.
بی آن که خواسته باشم
هستی:
هست تر از هر زمان دیگر
پیش چشمم:
با همان برق نگاه صبورت به صورت من
با همان لبخند شیرینت بر شیطنتم
با همان آغوش مهربان گرمت در گریه ی من.
آیا تو بخشیدی؟
بخشیدی؟
ای عشق عظیم:
بی رحمی آن کودک نابالغ را؟....