بلوغ

مانی

بی آن که خواسته باشم بودی: پیش چشمم بودی در همه ی سال های جدایی نگاهت کردم. خون داغی که داری می جوشی در ریزترین ذراتم از مغز استخوانم اکنون. اکنون دیگر همچون عروسک نیستی: بازیچه ی رویاهای کودکی ام که فراموش شدی پرت شدی زیرغبار زمان زیر تخت انبار با بزرگی من در میان کارزار بازار من شکستم، آری، مثل همه ی انسان ها در هجوم هیولای سود به جمجمه ام به قلبم. بی آن که خواسته باشم هستی: هست تر از هر زمان دیگر پیش چشمم: با همان برق نگاه صبورت به صورت من با همان لبخند شیرینت بر شیطنتم با همان آغوش مهربان گرمت در گریه ی من. آیا تو بخشیدی؟ بخشیدی؟ ای عشق عظیم: بی رحمی آن کودک نابالغ را؟....
شعر تصادفی