خیال نکن!
مانی
درست مثل باغ گل درون پنجره
درست مثل معدن طلای پاک
در عمق توده های خاک
درست مثل بودن تمام ماه
همیشه در کنار شب
بدون داغ
بدون تب:
کنار من تویی.
کنار؟ نه!
درون استخوان من تویی.
فقط خیال می کنند
عابران زل زده به من:
به یک زن برهنه ی همیشه شاد
پشت نرده های پنجره،
که دیو، بُرده ماه را و باغ را و گنج را...