عصای جاودان

مانی

تکیه دادی به عصای چوبی دست عصا را محکم گرفتی در دستت برخاستی بعد ازکلمات موهوم ات در باب سرنوشت تنهایی ات! پاکشان دور شدی بی دیدن باران های اشک من روی نیمکت تنهای پارک. صدایت کردم. عربده ی ماشین ها در خیابان دود دزدید صدای مرا. پاهام می دوانند مرا دنبالت آتش گرفته قلب ام می سوزم از حسادت به عصای بی جانی که گرفتی دستتش را تو به جای دست من؟...
شعر تصادفی