شهر سوخته

مانی

خم شدم . نوزادم را خواباندم با شکم کوچک نرمش روی کمرم . یک دستم بر کمر نوزادم دست دیگر من می گرداند چادرم را دور من و نوزاد من . گره ی محکم سختی زده ام با لبه های چادر ، روی شکمم . ایستاده ا م حالا . دست هایم آزادند پاهایم آزادند . من و نوزاد مان چسبیده به هم باید برویم دنبال آب پاک گوسفند شیرده گندمزار سر پناه یک غار . باید بخورم باید بنوشم باید شیر گرم رگ بکند از سینه ی من در دهان نوزاد عشق مان درمانده در برهوت جنگ نفرینی ...
شعر تصادفی