شهر سوخته
مانی
خم شدم .
نوزادم را خواباندم
با شکم کوچک نرمش
روی کمرم .
یک دستم بر کمر نوزادم
دست دیگر من می گرداند چادرم را
دور من و نوزاد من .
گره ی محکم سختی زده ام با لبه های چادر ، روی شکمم .
ایستاده ا م حالا .
دست هایم آزادند
پاهایم آزادند .
من و نوزاد مان
چسبیده به هم
باید برویم
دنبال آب پاک
گوسفند شیرده
گندمزار
سر پناه یک غار .
باید بخورم
باید بنوشم
باید
شیر گرم رگ بکند
از سینه ی من
در دهان نوزاد عشق مان
درمانده در برهوت جنگ نفرینی ...