در من
روزنه
بهشت است
گردش کنان
تسخیر کنان
جسم سوزانم را
رگ هایم را
بیداری وخواب ورویایم را .
بهشت است
رویاننده
سبزه های تردم را
ساقه ی پر آبم را
بیشماران برگ های افرایم را
گرد آمده بر دوش درخت خالی
در گفت و شنود حرف های بی پایان
با صدای بلند بلند
بی وحشت
در باغچه ام .
آب نیست
تنها آب نیست
ـ عنصری بی هیچ طعم ، بی هیچ عطر ـ
گردش کنان
در جسم سوزان دانه ی من :
بودن تو ...