به خورشید
سال زنبق
چنگ زدی به زمین و زما ن
بالا کشیدی خودرا
از صخره ی ظلمت
- و رسیدی به طلوع .
شستی کبودی های ضربه های سنگ را از صورت خود.
رخنه کنان از هر روزنه ای
آمدی
بوسیدی پلک های نمکسودم را
گونه های سردم را
و به رقص آوردی
تارهای قلبم را
زیر پیراهن خواب
خواب های تا ریک
- تخته بند کا بوس.
آمدی
آمده ای
بی خسته شدن
بی خسته شدن
هر روز آمده ای بر بالینم .
من با تو
با تو ای عشق عظیم
تا ابد بی تنهایی ...