روز به روز
سال زنبق
بی رابطه با اشیای دور و برت
نقش نکردم تصویر تو را در ذهنم
مثل یک بت ، در یک معبد ،
مثل یک برگ سفید کاغذ :
بی زمان و مکان
بی هیچ نقش
انگار هیچ .
در زمان امروزی
در مکان این جایی .
می شنوم
آوای قدم هایت را روی فرش .
می شنوم
آهنگ نفس هایت را
لا به لای زمان ساعت .
می بینم صورتت را
در روشنی خورشید منظومه ...
می پلکم در فضای حقیقت هایت
روز به روز .
روز به روز
می آمیزم با وجودت ؛
انگار
لاک پشتی در ساحل امن
آمیخته با نرمی شن ؛
در تمام زمان
در تمام مکان
سرشار از نق های تازه
بر فراز لحظه
راستین
و موجود
عشق من ...