بی چیز
سال زنبق
از ما غارت شد
هر چیز که غارت شدنی بود.
طرد کردیم
و دور شدیم
از گرداب یخ زده ی انباشته از
ساعت ها ، پوشش ها ، زنجیر ها ...
اکنون
برهنه در شب
برهنه در روز
متولد شده ،گویا، در چشم هم
بی هیچ چیز
بی هیچ چیز
- تنها ، تنها –
جفت با هم
ماییم
داغ داغ
غلت زنان روی چمنزار سبز ...
بازوهایت ، دور قفس سینه ی من
حفظ کردند ستون فقرات مرا .
سپری از عضلاتت، زنده
گرم و نرم
دنده های باریکم را در بر دارند.
برگ کاهی شده ام
رقص کنان ، با بازی تو
بی آسیب، در میان چمن
بوی کشان با تمام تنم
نفس شیرین برگهای سبز را ،
هر برگ را .
برگ کاهی شده ام
گردنده
زیر نور خورشیدت
خورشیدت
جاری و درخشان ، اکنون ،
در چاه مردمک های من ؛
بی هیچ چیز
در میان چشم تو
چشم من ...
بی هیچ چیز .
بی هیچ چیز
و عریان
ماهی ات می رقصد در تنگم
می گردد
لبخند زنان
به جدار بلورم می چسبد ؛
تا دهان تنگم می آید
می جنبد
می رود
با شیرجه ای تا اعماق ...
تنگم لبریز است
از الماس بوسه ی بی پایان ماهی تو ؛
بی هیچ چیز
در میان من و تو ...
آیا انسان چیزی داشته است
- چیزی خواهد داشت –
هرگز
بیش از این؟...