به یادم باش

سال زنبق

فراموش شدم ؟ همچون گوشۀ یک برگِ خشک ، در میان هزاران برگ دیگر خشک در پاییز ؟ همچون " قطره اشکی در اقیانوس " ؟ یا همچون جسدی پوسیده - تبدیل شده به اسکلت موجودی ، که زمانی انسانی بود – در میان هزاران جسد گمنام پوسیده ، در یک چاله : فراموش شدم ؟ همچون یک چاله صاف شده با بتون های کبود یک جبار ، در حومۀ شهر ؟ فراموش شدم ؟ همچون کبریتی افتاده ، در چاه نفت ؟ تکرار کن نامم را در رویایت ، در خوابت . من می شنوم آوای تو را از فراز مرزها . من می شنوم نفس های تو را ، با همۀ ذرّاتم در همهمۀ گنگ تاریکی ها ؛ آنگاه که نام مرا ، بر زبان ذهنت می رانی حتی خاموش . تکرار کن نامم را . از نفس های تو ، جان می یابم بر می خیزم و تو را ، بوسه زنان با همۀ آغوشم در بر می گیرم . و تو را ، عشق تو را ، و زمین تو را محفوظ می دارم ، در پناه بازوهایم از تیررس واژه های خونین جدایی از تیررس نیزه های آلوده به زهر جنگی . محفوظ می دارم قلبت را ، از هجوم برهوت در پناه قلبم در قصر عشق و این بار و این بار بی هیچ مرز تا ابد عشق من ...
شعر تصادفی