مزاج عشق
سرسبز
تاریکی ها ازمن می خواهند
که بگویم
زمین بی سبزه ست .
از من می خواهند – تاریکی ها -
که بگویم
تمام هستی ساخته ی دست ابلیس بزرگی بیش نیست .
ازمن می خواهند
که بگویم
که انکارکنم
خورشید تو را ، عشق من ،
که تمام پیشانی سرد مرا
پوشانده
با حریر گرم بوسه های پایدار
بوسه های راستین .
تاریکی ها ، با داغ و درفش ، از من می خواهند
که تو را ، عشق من ،
که سرو را
که تپش های تند قلبم را در آغوش تو
انکار کنم .
انکار کنم
تا باز کنند در این زندان را بر روی من :
آن من من که دیگر چیزی نیست – چیزی نخواهد بود -
جز یابوی مفلوکی با داغ تعبد به تاریکی ها
مادام العمر
روی پیشانی ...