نجوای دانه گندم
شبانه
تابستان با فاصله های سوزانش می گذرد
بزودی پاییز می آید
با طغیان برگ های مرطوب
رنگارنگ
روی خاک
و پس از آن زمستان
ما را می پوشاند
در حریر سفید برفش.
ما همدیگر را می خوانیم
و در گرمی هم با هم می خوابیم
زیر چادر برف
هیچ نیرویی قادر نخواهد بود
ما را
از آغوش هم
اخراج کند ...