نوروز

زن

مثل خاک که زمان نوروزش را خواب می دید هنوز: من هر شب هر روز تو را می بینم در خواب و بیداری: دست های سردم را می فشاری بر قلبت با نفس های داغ سرما را می رانی از انگشتانم. با هم می چرخیم خنده کنان روی فرش زمرد و زمان را می چرخانیم دورسر مان. هنوز خوابت را می بینم: بیدار بیدارم. مثل سیاره ی خاکی زمین که زمان جدایی ها را در هم پیچید، در هم پیچید روزها و شب ها را به هوای نوروزش: به هوای سبزه های پر پشت شمع روشن آینه ی پاکیزه به هوای آغاز. مثل زمین خاکی: که رگباران بوسه های نوروزش را آواز داد، با خواهش سوزان جان در هر مویرگش: آن گاه که تبعیدی بود، در برهوت فضا با مُهر ابد. درست مثل همین سیاره، که زمان تبعیدش را در هم پیچید که باور نکرد جادوی سیاه خشکی را که زمان جدایی ها را تاب آورد، درست مثل همین سیاره: که باور نکرد سوختن سبزه ی نوروزش را: من هنوز خوابت را می بینم...
شعر تصادفی