چه کنم؟
زن
اژدهایی با نفس اش
آتش انداخته در جنگل سبز.
صیادی با سلاح ش
تیر باران کرده آهوان دشت را.
موج نجوا کنان
موج ها را می خواند.
قطره اشکی، انگار،
اشک های همدم را.
بانگ بلند آبشار در کوهسار پیچیده.
اشک خواهم شد
یک قطره ی اشک...