از پنجره

زن

آینه ای ست افتاده روی زمین، این آبگیر، روبه روی آسمان ابری یک پارچه خاکستری بی رونق. در به در از پنجره های دوردست، پیدا نیست کش و قوس بازوهای جلبک ها، پرهای آبی شد ه ی کفتران چاهی، و تپش های تند و تند آبگیرم در همآغوشی با خورشید ش در زیر خاکستر...
شعر تصادفی