شمارش نفس

زن

پله ها را دویده م بالا به شماره افتاده ند نفس های من ایستاده م اکنون پشت در. چشم بگردان، آخر، سمت در. قطره های عرق از لابه لای موهایم می غلتند روی شقیقه هایم. مرطوب شدند پلک های شورم. چشم هایم می بارند می لرزم مثل برگ بابونه ی خودرو میان علفزار دور زیر باران های پی در پی. چشم بگردان اکنون سمت در! سمت در جادو شده ی بی روزن. من همین جا بودم بی جدایی از تو قرن ها و قرن ها با آغاز هر نفس ام پله های مار پیچ لغزان را دویدم بالا با سبد گل های بابونه در بغل ام، در اشک ام. نفس ام به شماره افتاده. گوش می چسبانم به در فولادی صدای دوری می آید، می گذرد از فولاد: صدای نفس های توست بی جدایی از من عشق من. هستی! هستم!....
شعر تصادفی