آسمان

آفتاب مهتاب

آسمان روشن شد ظرفها را بردم و به ترتیب الفبا به دم بارش رگبار شلنگ دادم و برگشتم . آسمان آبی بود از الک دان هوا نور گرم و شفّاف به زمین می بارید . دلم از تیرگی پرده ی آویخته سنگین شده بود کندمَش در کف حوض ، به هماغوشی آب دادَمَش در یک آن . آسمان قرمز بود بوی نان می آمد دور چرخیدم دور ، صف طولانی را دل زنبیلم پُر شد از نان آسمان دودی بود بازگشتم و به ترتیب الفبا ... مردی شعری می خواند : - زندگانی چه هوس بازی شیرینی بود – ظرف ها را شستم ؛ همچنان او می خواند ؛ - زندگانی چه هوس ... حکم از خانه ی شب بود که صادر می شد ... آسمان قرمز شد روشن شد بوی نان آمد باز ...
شعر تصادفی