یکریز

آفتاب مهتاب

باران یکریز می بارید . نور چراغ ها از پرده های سربی بارش نمی گذشت . پس کوچه های شهر خاموش و سرد بود . بر سنگ فرش های خیابان گِلاب بود . و پشت هم حباب از باد می ترکید و با صدای گنگ در آب می ریخت در آب گم می شد . تصویر هیچ چیز بر روی هیچ چیز ثابت نمی ماند و پُل نمی کشید پروازهای هیچ کبوتر پروازهای هیچ پرنده از هیچ بام خانه ای تا بام هیچ خانه ی دیگر . خاکستر سردی پیوسته می پوشاند اشیای روشن را . در صفحه ای از یک کتاب باز خورشید می تابید زرد و درخشان بر بال های یک پرنده در آسمان آبی پرواز . باران یکریز می بارید ...
شعر تصادفی