تابش
آفتاب مهتاب
افتاده روی سینه ی دیوار
گردی روشنی
هم رنگ آفتاب
بالاتر از سیاهی جنبان سیاه ها .
آویخته از سقف فانوس
تابانده خود را
- نور خود را -
بر هر چه در اتاق .
اشیا تابش را
در تیرگی خود محبوس می کنند ؛
بر گوشه ی رف
لیوانی از بلور
نور رسیده را
رد می کند از خویش
و نقش می زند ،
بالاتر از سیاهی مطلق ،
طرحی از آفتاب
بر سینه ی دیوار ...