باز

آفتاب مهتاب

در قفل نیست ! و هیچ کس پنهان نکرده کفش هایت را . برو ! بی کفش هایت باز خواهی گشت از خانه ی زرین از جوی های نقره ای شیر از چشم هایی که در آن ها تصویر تو چیزی نخواهد بود جز یک صف صفر در پیش یک عدد . تو بازخواهی گشت کشکول کوچکی در دست خواهی داشت و در میان کوچه ای دور از هیاهوهای بازار دنبال یک لبخند خواهی بود ، در اوج شهرت ...
شعر تصادفی