باز
آفتاب مهتاب
در قفل نیست !
و هیچ کس پنهان نکرده کفش هایت را . برو !
بی کفش هایت باز خواهی گشت
از خانه ی زرین
از جوی های نقره ای شیر
از چشم هایی که در آن ها
تصویر تو چیزی نخواهد بود
جز یک صف صفر در پیش یک عدد .
تو
بازخواهی گشت
کشکول کوچکی
در دست خواهی داشت
و در میان کوچه ای دور از هیاهوهای بازار
دنبال یک لبخند خواهی بود ،
در اوج شهرت ...