کتابها آفتاب مهتاب ۱۵۸ از ۲۲۲ باقی آفتاب مهتاب شکاف خورد آهن بلند شد فریاد سکوت گشتی زد شکاف هم آمد و موج زمزمه لغزید روی پرده ی گوش مرکب از دم آهن به خورد کاغذ رفت و روی صفحه به جا ماند طرحی از یک حرف ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیگذران فهرست شعر بعدی ←چشم ها