زنگار

آفتاب مهتاب

آنجا اجاقی ست آنجا کنار برگ های خشک پوسیده بر خاک مرطوب در سایه روشن های وهم انگیز جنگل آنجا اجاقی ست . از سیب دندان خورده بالا می رود کرمی . حب های باقی مانده از یک خوشه ی انگور شیرینی خود را به خاک می بخشد چاقوی جا مانده آهسته و خاموش زنگار می بندد دستی بر روی خاکستر خاشک می ریزد کبریت روشن می شود شعله زبانه می کشد آنجا در سنگ چین آن اجاق گرم ...
شعر تصادفی