بی هیچ حرفی

آفتاب مهتاب

متّه فشار آورد بر بازوی سخت و خرده ریز های تراشه جدا شدند از بافت یک دست بی هیچ حرفی . فریاد بر می خاست و ریزه های کنده شده اوج می گرفت رگبارمی شد بر لکه های خشک شده روی سنگ سرد بر کف اتاق . بی هیچ حرفی . تصویر چهره ای بر سینه ی دیواری آویخت بر سینه ای حک شد بی هیچ حرفی ...
شعر تصادفی