کتابها آفتاب مهتاب ۱۹۰ از ۲۲۲ کمین آفتاب مهتاب فانوس روشن باراند نیزه را بر قلب تاریکی پس رفت تاریکی کمین کرد در پیچ پلکان . می سوزد اینجا یک چراغ گرم و دود می کند و آب می دهد فولاد نیزه را در بوته ی قلبش ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیافراخته فهرست شعر بعدی ←چنگ