شروع !

آفتاب مهتاب

وقتی شروع شد ، او پوستی کشید بر کاسه ی سرم و یک تفنگ داد به دستم ، آن روزها که موی سر من سیاه بود و صورتم سفید ؛ آن روزها که قلب من این شکل را نداشت ؛ این شکل تاول پر خون و چرک را ...
شعر تصادفی