بازگشت

آفتاب مهتاب

آونگ ساعت در مدار ثابت تردید می جنبد یک رفت ، یک برگشت . یک رفت ، یک برگشت . حمل صلیب صُلب تنهایی بر شانه ی زخمی تکرار سوزش در میان آتش وحشت . در دشت های خشک ، سرگشتگان با چشم های خسته از توفان شن - باد با پنجه های منقبض در خاک می کاوند . اجساد در قبر می جنبند . و دشت های خشک پُر می شود از مردگان بویناک سرد - آویخته از هیکل شان پاره های گوشت و خیک های کرم - سرگشتگان آغوش می شوند با مردگان در رقص می آیند ، با مردگان در خواب می روند، و لاشه های موش ها و کرم ها را تند می بلعند . پایان تنهایی ! پایان خونریزی تردید ! آغاز ایمان با چشم های بسته و خاموش . آونگ می جنبد آونگ ساعت باز می جنبد ...
شعر تصادفی