آهسته

آفتاب مهتاب

مرد از میان مرز دو میله آهسته دست را بیرون می آورد و پخش می کند یک مشت خرده نان بر سنگ فرش خیس ... خط های سایه های موازی پوشانده اند سطح زمین را از شاخه ی کبود کرک پرنده ا ی آرام می افتد بر روی سایه ها گم می شود تجلّی رنگینه های کرک در پرده ی سیاه . در پشت میله ها نان ریز می کنند سنگین و آهسته انگشتهای خسته ی مرد ...
شعر تصادفی