دوباره

آفتاب مهتاب

چراغ قرمز شد . توقفی دیگر برای آهن و شیشه . میان سطح چمنزار دخترک آرام به ارتفاع رسید نشست و شیب سرسره او را کشاند سمت تصادف . صف طویل توقف فشرده بود به هم . بلند شد دختر تکاند دامن خود را دوید پشت سقوط خراش روی کپل های کوچکش می سوخت . چراغ قرمز بود . دوباره بالا رفت ...
شعر تصادفی