کتابها آفتاب مهتاب ۷۵ از ۲۲۲ ناگزیر آفتاب مهتاب ته مانده های چرب دیگ سرد ، ماسیده بر بشقاب ها ، چنگال ها دوری و لیوان ها . ساعت گشوده می شود از دور یک مچ . و آستین تا می خورد بالای آرنج . انگشت هایی سخت می پیچند با جرم چرکاب ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیقفل فهرست شعر بعدی ←با خورشید