با آخرین نفس
آفتاب مهتاب
بر ریگ های سرد بیابان
لولیده در هم اند
پاها و سایه ای .
شب با دهان باز و سیاهش
بلعیده راه را
سوت سکوت زیر و بلند است
و قطره های خون
بر لاله های گوش
قندیل بسته اند .
مرد فراری
چشم می دوزد
در چشم های شب .
نوری جرقه می زند آن دور
و مرد می دود
با آخرین نفس
آنجا که کلبه ای ست ...