کتابها آفتاب مهتاب ۹۵ از ۲۲۲ زندگی آفتاب مهتاب توفان به هم کوبید در را ، فانوس پتّی کرد و افتاد ؛ چادر شب سنگین ، آوار شد بر جسم گهواره ؛ توپ طلایی خرد شد ، در انقباض مشت کودک . زن چانه می گرفت در گوشه ی مطبخ برای چاشت ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیپنجره فهرست شعر بعدی ←فاتح