فاتح

آفتاب مهتاب

تا ایستگاه راه کمی بود می دوید در بین عابران خیابان مرد مسافری . بر شیب لیز صفحه ی ساعت سر خورد عقربه . در کفش های تنگ انگشت های مرد تاول زده بود - راهی نمانده است . دَرَک ! - کند کفش را و تندتر دوید . یک دور تازه عقربه سر خورد افتاد شال و کت پرتاب شد کیف ... - جهنم ! در لحظه ی حرکت بالای پله بود یک عبور مادرزاد ، فاتح با خنده ی بلند . افتاد ساعتی بر ریل زیر چرخ ...
شعر تصادفی