پیدایش

چشمک

میوۀ دریا را می چینیم می پزیم روی اجاق هیزم بی سوزاندن . بالا سرمان آن قدر ستاره باران است که مِه نیلی دریا دیگر قادر نیست چشمک های آنها را محو کند . نزدیک ما نور شعلۀ ما می افتد بر همآغوشی ساحل و موج عریان مثل ما که سرانجام توانستیم برگذریم ، از الیافِ ناخالص که میان ما حائل بودند و غالب بودند - قرن ها و قرن ها – بر این عشق ...
شعر تصادفی