As Long As It Beats...

I sleep beside you you put your arm under my head I turn my face toward you you make your chest a canopy for my eyes my breaths grow calm like conjoined twins we sleep, joined to each other strangers to all walls. On a boat of cloud upon cloud, we roam above the earth I see the sea I see the green of the forests your fingers playing with my ear tickle me. I see my loud happy laughter I see white butterflies dancing at sunrise: my loud happy laughter. In the morning I get up – like a sugar rooster – with a smile at the start of winter: in the corner of my prison, in exile...

Machine translation from the Persian

Original Persian

تا می تپد ...

Maani

کنارت می خوابم بازویت را می گذاری زیر سرم صورتم را برمی گردانم سمت تو سینه ات را سایبان چشمانم می سازی آرام می گیرند نفس های من مثل دوقلوهای به هم چسبیده می خوابیم چسبیده به هم بیگانه با همه ی دیوارها. روی قایق ابری ابر ، می گردیم بر فراز زمین دریا را می بینم سبزی جنگل ها را می بینم قلقلکم می آید از بازی انگشتانت با گوشم. خنده های بلند شادم را می بینم شاپرک های سفید رقصان را می بینم در طلوع خورشید: خنده های بلند شاد م. صبح برمی خیزم– مثل خروس قندی- با لبخند به شروع زمستان: کنج زندان ام ، در تبعید ...
Random poem