آن لحظه ی فرخنده
گندمزار
با همین زاویه بود که بر ما تابید
آن روز ، این خورشید .
در لحظه
ما را پیچید در حریر زرین اش
در کیسه ی خواب طلایی ، انگار .
نزدیک هم ،
آن قدر که پیدا نبود فاصله ای بین مان
آن قدر که با هم آمیخت نفس های مان .
انگار دو تار ابریشم
تاب داده شده
دور هم
در نقشه ی گلدوزی یک رو تختی .
انگار دو برگ نورس
به هم پیچیده در یک باغچه
روی یک ساقه .
پیچ و تاب دو تن تشنه ی هم
روی هم
در یک تخت :
تکرار شونده ، زنده ،
در همین لحظه ی نور خورشید
در هر روز ...