زمان من

گندمزار

زمان می گذرد ، از دالان ظلمت محض . شانه اش می گیرد به خشت دالان می خراشد . پایش می لغزد در گودال می خراشد . پیشانی صاف بلندش از ضربه ی جسم سختی می خراشد ، خون می آید . زمان می گذرد . ـ بوی نفس یاس اش را می شنوم ! ـ چشم می گردانم : به حیاط ام رسیدی ، زمان ؟ کبودی های بازویت پیدایند . خون های خشک شده ماسیده اند ، روی صورت تو . به من خیره شدی ، می خندی ! بیرون می دوم از حجره ی خواب ، پا برهنه ، ژولیده ، اشک هایم باران باران بر صورت تو ...
شعر تصادفی