همه ی زمان
گندمزار
تا جاذبه هست
ما هستیم چسبیده به هم
گام زنان روی مرزها .
تا جاذبه هست
می طلبند ذره های بی تابمان
با سراسر دهان های مکنده
آب های یک دیگر را .
تا جاذبه هست
سیب ها از شاخه می افتند پیش پای مان ،
چشمه های نهفته ، از صخره بیرون می جوشند ،
اشک های زلال بر گونه مان می غلتند
می نویسند بر صورتما ن ـ روی سطر پاکیزه ـ
نام های یک دیگر را .
بگو به تیغ ها :
در جنین بکر جاذبه بود که ما
یک دگر را پیدا کردیم
و به جا آوردیم یک دیگر را
در چشمان روشن هم ،
با حیرت عشق .
بگو به تیغ ها :
دست بردارند از چرخش بیهوده ی خود .
تا جاذبه هست
و پس از آن
تا خاطره ی جاذبه هست ،
رشته های پیوند
در میان من و تو
بی هیج گسست
بر جا خواهد بود .
ما یک دیگر را
در جنین هستی
پیدا کردیم ،
چسبیده به هم ، تا ابد ،
گام زنان بر فراز مرز های نیستی ...