اعتراف
گندمزار
از تخت شب پایین می آیم
ـ روی زمین خالی ـ
با آغوشم
لبریز از تو .
فضای لبریزی
ازهوای باغ ها ی نارنج .
خوشه ها ی چراغ
روشن ، چشمک زنان ، می خندند
روی هر شاخه .
قطره های زلال باران
ضرب گرفته دنبال هم
روی دایره های برگ ها .
شادی با هم بودن .
شادی پیوند ژرف .
دور از فاصله های خارزار .
لبریز از تو
بر خاسته ام ، دور از تو ،
گریه کنان بر سینه ی رویای تو
ـ هنوز در چشمم ـ
مهربان و عزیز ...