تجربه ی "من

گندمزار

رفتی ، رفتند خنده هایت ، نگاه چشم های براق ات ، گشت دزدانه ی انگشتانت روی دستم ، در میان جمعیت . رفتی ، رفتند تپش های داغ قلبم . رفتی و زمان رفتن زبانم نگفت :" با تو می مانم ." ـ حتی به خود . روزها و شب ها اکنون می شنوند ناله های صیدی را افتاده ته چاهی ـ انگار ـ در بیابان زمین : تنها بی تو ...
شعر تصادفی