شعله ی برهنه
گندمزار
آن قدر حاضر بودی پیش چشمم
ـ هر کجا که بودم ـ
که سرانجام ایمان آوردم
ایمان آوردم به معجزه ی بودن تو
در رویش بی وقت برگ
در زمستان سرد .
ایمان آوردم به معجزه ی بودن تو
در خنده ی محو نوزاد به سایه ی تور پرده
روی دیوار .
ایمان آوردم به معجزه ی بودن تو
در هر شعله :
هر شعله ی داغ بی پروا
که برهنه بالا می گیرد
ـ از درون موم سرد
یا چوب خشک ـ
بالا می گیرد
و حضور تو را
با شراره های تند نور
اعلام می دارد تا دور دست
تا دور دست ...
در هر زمان ، در هر زمان ،
ـ این گونه بر فراز زمان و مکان ـ
سبز شده
می خندی
بالا می گیری
پیش چشمم :
می فشاری مرا در حلقه ی بازو هایت
بر قلبت ،
و جهان را
ـ ای عشق ژرف ـ
ای عشق ژرف ـ
مهربان می سازی ...