خون گرم

گندمزار

چنگ زدم به فاصله ها گرفتم فشردم دستت را . گرمی خونت را جا دادم در رگ هایم . خون گرم دهلیز به دهلیز آمد از هم باز کرد یخ های قلبم را ، جریان پیدا کرد در حصار تاریک جمجمه ام : شنگرف و صاف ـ جریان طلوع در میان ظلمت . ـ بیرون نیستی ، این جایی در سر من : در قلب منظومه ...
شعر تصادفی