خون گرم
گندمزار
چنگ زدم به فاصله ها
گرفتم
فشردم دستت را .
گرمی خونت را جا دادم در رگ هایم .
خون گرم
دهلیز به دهلیز آمد
از هم باز کرد یخ های قلبم را ،
جریان پیدا کرد
در حصار تاریک جمجمه ام :
شنگرف و صاف
ـ جریان طلوع
در میان ظلمت . ـ
بیرون
نیستی ،
این جایی
در سر من :
در قلب منظومه ...