صورت عشق

گندمزار

بی نقاب ، صورت تو ، پیکر تو ، هستی تو ، در نظرم می گردند . تو در نظرم می گردی . با گشتت ، هر لحظه ، در ظرف جمجمه ام صبحدم می گردد سحر بر می خیزد می رقصد آبشار طلوع می خواند . این حضور آب است در دانه . این حضور باغ است در سلول . حضورت در من : این حضوری ست ورای احکا م . باغ جهان دم به دم از نفس ات می روید چشمانم را ، مرا ، نبض ام را ، در بر می گیرد . از ورای کوه ها و مرز ها ، دیوارها ، از سلول به سلول آبشار طلوع ژرف را بر هستی من می ریزد : بی نقاب ، عشق من ، صورت تو ...
شعر تصادفی