پشت نقاب ها

گندمزار

زغالی بر سر قلیانت ، مغز مدادی روی میزت ، یا قطعه ی الماسی خواهم شد بر دگمه ی پیراهنت . توده ی خاکسترم در دهلیز قلب زمین منتظرت می ماند . آن جا که تو ماندی تا آمدنم . نه برای هر چیز ـ نه برای هیچ چیز ـ پشت نقاب زغال و مداد و الماس ، ما برای هم ایم ...
شعر تصادفی